دنیای من!!

شیر و میش

دنیای من!!

شیر و میش

اپیزود سیزدهم.پیشنهاداتی چند!

دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۱، ۰۱:۴۷ ب.ظ

من عاشق ماه مبارک رمضانم! چون تنها وقتیه که توش میتونم شب زنده داری کنم بدون این که کسی چیزی بگه! تنها وقتیه که میتونم به برنامه ی خوابی ایده آلم برسم!(البته ایده آل برای مواقع علافی و بیکاریم که دقیقا یعنی الان من!)

  • و خداوند شب را تاریک قرار داد! و خداوند قدرت انتخاب و اختیار نیز در انسان قرار داد و بنابراین و خداوند بعضی انسان ها را دزد و بدجنس و قاتل و وحشتناک قرار داد! و خداوند یه عالمه چیزای دیگه و دنیاهای دیگه رو مخفی ازچشمای ما قرار داد ولی شاید (حتما و قطعا!!)  خب ما رو مخفی قرار نداده باشه از چشمای اونا!!
  • و خداوند روز را روشن قرار داد! و چشمان ما را بینا، که بیشتر مواظب خودمون و اموالمون در برابر دزدا و قاتلا و آدم بدا باشیم!


خلاصه نتیجه این که روز روشنه، خوبه، توش استرس کمتره آدم راحت میتونه بخوابه! ولی شبا، چون شبه تاریکه ، خوابیدن توش وحشت بیشتری داره! چه بهتر که آدم شبا نخوابه! بیدار بمونه! 
کلا کل جامعه رو میگما!! کلا ساعات اداری و کاری بیفته تو شب! خدا پدر و مادر ادیسون رو بیامرزه لامپ داریما!بعد روزا شیش هفت ساعتشو هشت ساعتشو بخوابیم، بقیه اشو بیدار باشیم به اضافه ی شب! چقدر خوب میشه اینطوری؟؟؟
من اصلا آدم ترسویی نیستم روی هم رفته! قبول هم میکنم عمرا یه همچی چیزی امکانش نیست!!( نه تو رو خدا بیاد باشه!!) ولی خب به هر حال! بهتر نیست برای آرامش خاطر آدم شبا کلا چراغا رو خاموش نکنه موقع خواب!؟؟ میدونم هورمون ملاتونین فقط تو تاریکی ترشح میشه و آدمو خوابالوده میکنه، ولی خب ترشحش فقط یه پاسخیه به تاریکی! ینی برای اینکه آدم بخوابه عمرا ضروری نیستش! پس آخه اگه قرار نیست شبا چراغا روشن باشه، چرا این ادیسون بدبخت این همه جون کند؟؟! بهتر نیست آدم با خیال راحت بخوابه!؟؟!!!؟
من لازم میبینم که بازم تاکید کنم اصلا آدم ترسویی نیستم و تا حالا تو عمرم 4 تا جسد کامل دیدم! سه تا جسد یکی دو روزه، و یکیشونم جسد یکی دو ساله که مغز و قلب و کلیه کبد روده نداشت و پوستش کاملا تبدیل شده بود به چرم مرغوب!! تازه سر و صورتشم نصف بود! یعنی نصف صورتش، با جزئیات تمام، یعنی ریشای سفید و موهای سفیدش کاملا مشخص بود. نصف صورتش هیچی! البته بماند که وقتی تو فاصله ی کمتر از نیم متری جسده بودم یهو دستش اومد بالا( یارویی که داشت حرف میزد دستشو آورد بالا منم هواسم نبود! سکته کردم!) و من دیگه کاملا مصدوم آماده است شدم! 
یه جسد دیگه هم، یه زمانی حاج آقا یاهوییان محلمون بود! خیلی انگار کارش درست بود! همش سوم راهنمایی بودم نه بیشتر. از مدرسه منو چهار پپنج نفر دیگرو مراسم تشییعش بردن. هیچوقت یادم نمیره چقدر وحشتناک بود. مدیرمون بهم یه کاغذ داد گفت امیری برو اینون بخونش از طرف مدرسه تسلیت تو بگو! من طفلکی فکر میکردم یکی با من میاد، گفتم باوش!! پامو که وارد کوچه گذاشتم، کوچه تا تـــــــــــــــــــــه سیاه بود. دیوارا، خونه ها، مغازه ها.. آدما! آدما هم که همشون ازین آقایون فوق العاده متشخص وحشتناااااک!یعنی یه دونه خانم مهربون رو بیخیال! یه دونه خانوم وحشتناک هم نبود محض دلخوشی من! مدیرمون همون اول کوچه یه یکی از مردا منو گفت ببرتم پای میکروفون، خودش رفت!! بعد من با چه ترس و لرزی بین اووووووون همه آدم سیاه پوش اونم همه از دم مرد! راه رفتم هیچی! استرس اینکه بین ایــــــــــنهمه آدم باید یه طومار دراز خوش آمد گویی به حاجی یاهوییان برا ورود به اون دنیا، بخونم هیچی! آقا اینو خوندم تموم شد، یهو تابوتو تلپی گذاشتن دقیقا جلوی پای من! یعنی من سکته کردم کاملا دیگه.. ظاهرا تابوتو از خونه اشون از بین زنا داشتن میاوردن، این کفن بود سفید بود چی بود، کامل بسته نشده بود. قشگ دستش زده بود بیرون با یکم از صورتش. هنوزم تصور اینکه چطوری تونستم جلوی خودمو بگیرم سکته نکنم، بین اونهمه مرد سیاه پوش و دقیقا جلوی یه جسد آدمی که تا هفت هشت ساعت پیش زنده بوده و قلبش میزده، شجاعتم رو بهم ثابت میکنه! 
یا یه جا دیگه که جسد دیدم خیلی وحشتناک تر بود.. تنها سوار اتوبوس بودم تا بیام قم. البته اتوبوسیه کاملا آشنای پدرم بود و ازین نظر تقریبا راحت بودم. بعد وسط راه اتوبوس واستاد، یهو از خواب پریدم، چشامو باز کردم بیرونو ببینم از منظره و طبیعت زیبای خدا لذت ببرم! چی دیدم!؟!؟  چیزی ندیدم جز یه ماشین کاملا له شده، با سه تا جسدی که روشون پارچه کشیده بودن و خون پارچه هه رو کاملا قرمز کرده بود. یه جسد دیگه هم بود که روش هنوز چیزی نکشیده بودن. وضعش وخیم بود. اینو دیدمو قشنگ حالم بد شد! نه میتونستم دیگه کنار شیشه بشینم، میترسیدم! نه میتونستم اونور بشینم، شب خوابم میبرد همش حس میکردم اون آدمایی که مردن دارن تو راهرو راه میرن!!
ولی بازم کاملا شجاعتم رو حفظ کردم! 
هر سری بعد از زیارت این بدن های بی جان، حداکثر دیگه تا دو سه شب خوابم بد بود! اونم فقط بد بود! نه چیز دیگه ای! مرگ حقه! از تنها چیزی که باید ترسید اینه که یه روزی این بلا سر خودم بیاد، چی دارم که بگم اون دنیا!! فقط همینش ترس داره! که اونم تا دو سه روز بعد، خاصیته دنیاس، حقو فراموش میکنه آدم! البته اینکه یه آدم بمیره و ببینی یه جسمی که جلو روته تا چند وقت پیش بهش میگفتن آدم و الان دیگه اسمش آدم نیست، دردناکه. خیلی هم دردناکه!وحشتناکم هست. اما ترسناک نیست!!
پس ترسو نیستم! ولی جانب احتیاط رو به هرحال باید همیشه رعایت کرد! نباید؟؟!!! مخصوصا من تو این یه هفته و نصفی که نمیدونم واقعا چم شده! هرچی هست تقصیر ضمیر ناخوداگاهمه! بدجنس همش منو اذیت میکنه شبا! نمیذاره بخوابم! خوابمو جسدآلود میکنه! اونم جسد غریبه ها نه!! جسد فامیلایی که تا حالا تو عمرم ندیدم!! 
واسه همین تا یه مدتی که ضمیرناخوداگاه آدم بشه آروم بشه، مجبورم طریق شب زنده داری پیش گیرم و دیگران به من خرده نگیرند!! 
واسه همین عاشق ماه رمضون شدم بیش از پیش!! به فوایدش اضافه شد! فقط ایکاش تا آخر ماه ضمیرم خوب بشه!!

پ.ن: میخوام از کل پستایی که زدم پرینت بگیرم اضافه شون کنم به آرشیو کشوم!! ولی نظم کشوم به هم میریزه.. دست خط نیستش که این! بک آپم بگیرم ازش بازم دل نشین نیست! چون مطالب تو وبلاگم نیست که بتونم بخونمشون و لذت ببرم از تجدید خاطرات!! 
نتیجه میگیرم همینجا بمونن و یه بک آپ هم بگیرم شاید بعد ها خواستم پرینت بگیرم مجبوری. ولی نکته اینجاس، تا سی سال دیگه اگه هنوز آدم این دنیا بودم(!) میهن بلاگ سرویس خواهد داد!؟؟ نپرد یهو زندگی ام! فقط کافیه یه روز سرورش بازی درآره..!! اونوقته که گریه میکنم تلخ!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۰۲
Melika Amiri

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی