دنیای من!!

شیر و میش

دنیای من!!

شیر و میش

اپیزود سوم ...!

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۵۸ ق.ظ

همونجا درست کنار ظرفشویی وایساده بود که این حس بهش دست داد . دلش به هم می پیچید . یه هیجان خاص داشت انگار قراره سخت ترین اتفاق زندگیش بیفته . و شاید هم بهترین اتفاق . چون گه اتفاق میافتاد چیزی که یه هفته ای تو دلش سنگینی میکرد خالی میشد . فکر کرد که دیگه مقاومت کافیه . به خودش گفت باید تسلیم بشه و اجازه بده هراونچه که میخواد از دلش خالی بشه . سرشو برگردوند . دستش رو گذاشت رو دلشو نیشش از هیجان تا بنا گوش باز شد . البته که ارادی نبود این حرکتش . یه لحظه انگار یه دست نامرئی همه ی دل و روده اش رو ازدهنش کشید بیرون و بعد یه صدای بلند ...

لبخندی زد و به پیروزیش فکر کرد ! معده اش بالاخره خالی شد ! اون لحظه احساس سبک ترین پرنده ی جهان رو داشت !

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۳۰
Melika Amiri

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی