دنیای من!!

شیر و میش

دنیای من!!

شیر و میش

اپیزود پنجم...

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۵۱ ب.ظ

میدونم ! نه نمیدونم. یعنی واقعا نمیتونم درک کنم چرا. به خدا .. دارم قسم میخورم، کاری که هیچوقت نمیکنم! دارم قسم میخورم که بگم خیلی عقبم! خیلی! اصلا نمیشه هیچ جوره درکش کرد. نمیشه فهمید کدوم وری بالاخره. نمیشه فهمید واسه کی باید ناراحت بود، واسه کی باید گریه کرد. 
نمیشه هیچ جوره فهمید که این دنیا هیچی نیست! چرا میشه فهمید. ولی بدبختی اینه که باورش سخته. غیرممکن نیست. مگه نیستن کسایی که خوشبحالشونه الان؟ نیستن کسایی که باور دارن و خوشن؟ 
کی بود کجا خونده بودم میگفت جدا شدن از زمین هرچقدر هم سخت باشه و رسیدن به عرش هرچقدر هم غیرممکن، همین که زور بزنی و از زمین خودتو یه متر جدا کنی کلی جلوتری از بقیه.
ولی اصلا اینطوری نیست! اصلا معلق بودن هیچ جوره هیچی رو حل نمیکنه.. نه اینکه رو زمین موندن بهتره.. نه..!

نمیدونم! کم آوردم. کم آوردم شدید. 

گرچه نگران نباش ملیکا! همینی! باور کن کار یه روز دو روزه که دوباره بچسبی و زمین زشتتو چهارچنگولی بغل کنی!! 
دووم نمیاره!



-شفاف سازی: نابرده رنج دیدم! تموم شد! 
تا تهشو برو!! 

بعد از ایـــــــــــــــــــن همیه فیلم و سریالی که دیدم، محکم محکم میگم، هیچکدوم حتی یه ذره هم حتی یه ذره به نابرده رنج نمیرسه!!

من جوگیر نیستم! من ملیکام! 

ویرایش!!:

آهان یه چیز دیگه باید میگفتم. من الان نشستم فکر کردم. نه این که الان یهویی فکر کنم! قبلا فکرشو کردم! وقتی میرسه که دیگه فکرام بهم میگن نه دیگه! تو که میگی هیچی نیست اینجا، پس چرا اینهمه داری خودتو تیته پر(همون کشتن!) میکنی تا جات رو اینجا محکم کنی؟؟ 
گیج شدنم از این هم هست که نمیتونم قبول کنم اگه بخوام اینجا رو نادیده بگیرم معنیش این نیست که باید حتما جام رو محکم نکنم! آخه معلوم نیست! یکی دو روز که نیست.. یه عمره... نـــــه!! من نمیخوام پیر بشم!!
دیدی؟؟ این همونی بود که میگفتم! یه الگوریتم ساده اس! از اینجا شروع میشه، میره میگرده همه جا سیر میکنه، دوباره برمیگرده اینجا! 

یه هفته پیش اینا، داشتم ادبیات میخوندم برا امتحان! توش کلی ازین درسای عارفانه و اینا هست! کلی راه سیر و سلوک!!
بابا! چرا اونموقع هرکی سوالی داشت خیلی راحت میشد بره و شاگرد یه عارف بشه؟؟ از کوچه و بازار عارف میریخت آماده به پاسخگویی! 
بابا الانم هست ازین چیزا!؟؟ ازین عارفای بد بد نمیگما! ازین خوباش که واقعا عارفن! بابا یعنی دنیـــــــــــــــــا به این بزرگی! همه راحتن؟؟ اصلا یه جوری نشدن تو فکراشون؟ همه اوکی و ردیفن و باخبر از همه چیز؟؟ 
خیلی عقبم. از هرچی که اصله! از اون مرکزه! میدونی مثل چی میمونه؟؟ مثل اینه که یه مهمون خیلی خیلی عزیزی یه ساعت اومده باشه پیشت، میبینیش و خوشحالی و فک میکنی که یه ساعته هیچوقت تهش نمیرسه. بعد وقتی که گذشت و مهمونه رفت یه جوری هستی تو دلت. همه چی برات خاکستریه. هرچیزی که برات با ارزش بود بی ارزش میشه..! 

البته بستگی داره که چقدر مهمونت عزیز باشه برات و چقدر تو این حالت بمونی براش!! 

نمیدونم!! 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۰۱
Melika Amiri

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی