دنیای من!!

شیر و میش

دنیای من!!

شیر و میش

اپیزود هفدهم..! همه چی یه رنگه.

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۴۶ ب.ظ

همه چی یه رنگه. حتی اگه رنگشون فرق داشته باشه! عمقشو ببینی همه چیز یه چیزه! 
هرچیزی عین اون یکیه. هیچ فرقی نیست!! نج! ته ته تهش اتم و الکترون و پروتون و نوترون نیست! 
آخر همه چیز اول همونه! همونیه که ازش بوجود اومده. انرژیه که تک تک ذرات رو بوجود آورده. همه چی فقط انرژیه! 
انرژی هرشکلی میتونه باشه. پس همه چی هم میتونه وجود داشته باشه.
 چون انرژی که هرجوری میتونه باشه همه چیزو بوجود آورده! 

نمیدونم اینا رو الان برا چی دارم مینویسم. اصلا نمیخواستم یه همچین چرت و پرتایی رو بنویسم. دقت کنین چرت و پرت ! نه چرند و پرند!! 
اصلا من باز کردم این صفحه رو که بیام بنویسم میخونم وبلاگتونو. میخونم وبلاگشونو. جراتشم دارم که کلیک کنم رو ارسال کامنت! جراتشو دارم بنویسم تو کامنت باکس. اما..!جرات کلیک کردن رو اون ارسال لعنتی رو ندارم!! نمیدونم چرا... تنها پل ارتباطم با سه سال پیش چهار سال پیش همون یه کلیک آخره. که هیچوقت نشد! میترسم!
من هنوز وبلاگای قدیمیم رو نخوندم! میترسم.
هنوز حتی فیلمی رو که ازم گرفتن وقتی رفتم جایزه نفر دوم شدنمو تو مسابقه داستان نویسی کشوری رو بگیرم، ندیدم! کم چیزی نیست..میترسم خودمو ببینم که چجوری حرف میزدم! چجوری دست و پامو گم کرده بودم! حتی هنوز اون خاطره رو تو ذهنم بر عکس بقیه ی خاطراتم مرور نکردم! میترسم.
حتی یکبار هم فکر نمیکنم به این که نتیجه ی همه ی سهل انگاری هامو کمتر از 5 ماه دیگه میبینم و معلوم نیست که آدم بشم برا سال دیگش و اینطوری میشه که کل زندگیمو نابود کردم! میترسم!! میترسم ازینکه باور کنم زندگی یه چیز جداست از هری پاتر! توایلایت! درن شان! میترسم باور کنم که زندگی واقعیه! خیلی ترسناکه.حق دارم!
حق میدم به هرکی که قبلا بهم میگفت اینقدر خودمو غرق این داستانا نکنم! شاید اون داستانا برا همه اینطور که برا من ویرانگر بود ، ویرانگر نیوده باشه! ولی حداقل منو خیلی دور کرد از اصل ماجرا!!

....................
مادر عزیزم! چیزی نگو بهم. چپ چپ نگام نکن. دعوام نکن. حرفای نکته داری که اصطلاحا تیکه نام دارن (!) بهم نزن! چیزایی بود که باید مینوشتم و نمیتونستم ننویسم. خدایم را سپاس میگویم که دفتری دارم به نام چرند و پرند! اما حیف که نوشتن تو اون کافی نیست! :دی
....................

میترسم!! میترسم که باور کنم هیچوقت درست فکر نمیکردم و ترسو ترین آدم روی زمینم! میترسم ازینکه دستمو بذارم رو دیوار و دیوار رو حس کنم! میترسم واقعیت رو ببینم!! 

پ.ن: دلم برا دوستام تنگ شده!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۰۱
Melika Amiri

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی